هر کس در جوانی خویش سلمی کرامه ای دارد که در اوج غفلت خویش به سراغ وی می آید ... (جبران خلیل جبران)
قطار با حرکت قشنگی زوزه کشان حرکت می کرد و قطره های باران تمام پنجره را خیس کرده.
وای باران
شیشه پنجره را باران شست
چه کسی نقش تو را از دل من
خواهد شست (حمید مصدق)
و اما من در تمام مسیر به جمله جبران و ادامه اون فکر میکردم. بعلت اتفاقی که در روز همان شب برایم افتاده بود، تمام جملات کتاب بالهای شکسته در ذهنم رژه می رفتند. "سلمی کرامه" "جوانی" "اوج غفلت" هر کدام از این کلمات برایم صدها معنی و تفسیر پیدا کرد ...
نمیدونم شاید این اتفاق بعدها جریان زندگی ام رو در مسیر صحیح قرار بده ...
و شعری که ایرادهای وزنی زیادی داره اما شما اون رو همینجوری بخونید
در چشم هایت گم شود برق ستاره ها
از گیسوانت می ترواد شعر پاره ها
با تو غزل خوانم "غزل خان ترانه ها"
در من فکندی تازه تر سوز شراره ها
در من پلنگ منزوی را باز کرده ای
تا صید باشد در کمینگاه نظاره ها
تکرار شد تاریخ و برگ عاشقانه ها
در خود نوشت افسانه از شور دوباره ها
دربسته ها را باز اعجاز تو می کند
وقتی نگاهت می شود تایید آره ها
نظرات ()